{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

____[The Forbidden Crossing]____

تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁵⁰

قلبم داشت از سینم میزد بیرون
هی رایا
خودتو جمع کن
نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:
-ولی چشمای تو همونجوری رو اعصابن
+رو اعصاب؟
-آره

که آهنگ رقص تموم شد و همه تعظیم کوتاهی به هم کردن
مامانم واقعا خیلی خوشحال بود
اما توی کل رقص سنگینی نگاه اون دختره و یونگی روی خودم احساس میکردم
به سمت یکی از صندلی ها رفتم و نشستم
توی ذهنم فقط جملات کوک تکرار میشد
نکنه واقعا عاشقش شدم؟
نه بابااا
نشدم فقط یکم احساساتی شدم
آره شایدم دیوونه شدم

پرش زمانی به آخرای مراسم:
تقریبا ساعت 12 بود و مهمونا داشتن کم کم میرفتن
بخاطر کفش پاشنه بلند پشت پام زخم شده بود
واقعا درد میکرد و برای نشون ندادنش فقط یه جا نشسته بودم
اما حالا باید تا پارکینگ راه میرفتم و پامم اصلا جون نداشت.
+بریم؟
-آره

وقتی از جام بلند شدم پاهام سوز خیلی بدی داد اما نشون ندادم و طبیعی به راهم ادامه دادم
بعدشم مامانمو و مارتین سوار شدن و راه افتادن
ما هم سوار ماشین شدیم و برگشتیم
واقعا خستم شده بود
نفهمیدم چطور اما تا ماشین راه افتاد سی ثانیه نشده بیهوش شدم...



ویو کوک:
معلوم بود حسابی خستشه
منم دست کمی ازش نداشتم
بالاخره رسیدیم و ماشین وارد حیاط عمارت شد...
ناخوداگاه نگاهم به رایا افتاد...
خوابش برده بود
یه خواب خیلی عمیق
اینقدر قیافش بامزه شده بود آدم دلش نمیومد صداش بزنه...
همون لحظه ماشین لارا و مارتین هم وارد حیاط شد..
لارا پیاده شد و گفت:
(چرا نمیرین داخل؟
+خوابش برده(آروم)
(اشکال نداره صداش بزن
%ما میریم داخل
+باشه شب بخیر

دلم نمیخواست صداش بزنم ولی چاره هم نداشتم
+رایا..
بیدار شو رسیدیم
-نوموخوام

دوباره همون لحنش وقتی کنار ساحل بودیم...
خندم گرفته بود
گفتم:
+پا نمیشی؟
-نوچچچ
+یعنی بغلت کنم ببرم داخل؟

در عرض یه ثانیه مثل برق گرفته‌ها از جاش پرید و گفت:
-نه...نه خودم میرم

سریع سمت خونه و اتاقش پاتند کرد
و در عرض چند ثانیه از دیدم محو شد(یعنی زود رفت تو خونهه)
به حدی اون لحظه گوگولی شده بود که نمیتونستم نخندم
اما سریع خودمو جمع و جور کردم...
+ هی دیوونه شدی؟ مگه فقط نمیخواستی اذیتش کنی ها؟
پس چرا خودت داری اذیت میشی؟
.....



#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
دیدگاه ها (۱۵)

part 40****چو: «اشکالی نداره لارا.»یون‌کیونگ: «خب دیگه دخترا...

عشق سوری پارت 9ویو کوک باید برم دنبال اون دختره اوفففف رفت د...

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

عشق خیانت انتقام

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p14بعد حرف ته خجا...

Iove and the moonPart36کوک: عشقم پاشو صبح شده یونا: نمی خوا...

Iove and the moonPart 42ماشین در سکوت حرکت می‌کرد. صدای آرام...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت چهارمویو ات صبح از خواب با سردر...

خرگوش درون ددی$فصل : ۱$پارت : ۱۰$کایرا به سمت تهیونگ رفت.[ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط